X
تبلیغات
کردمحله (کردکوی)

کردمحله (کردکوی)
شکیبا و معطر 
قالب وبلاگ
 قبل از اینکه به اصل این پست بپردازم .پیش درامدش را نقل میکنم .

یک از قدیمی های شهر مون نقل میکرد . رضا شاه سالی یک بار  به قصد  رفتن به مشهد از کردکوی عبور میکرد .چند روز قبل از  عزیمت  به مهندسین میگفتند با کمک کدخدا های روستا های طول  جاده محل عبور خودرو رضا شاه را هموار کنند از قضا سروان چماقی نماینده خشن رضا شاه در منطفه که اصالتا فارس زبان بوده  کدخدا کردکوی ملک حیدر را فرامیخواند و تذکرات لازم را به او  میدهد که باید فلان روز که رضاه شاه میاید  مردم را در دو  طرف خیابان  محل عبور کاروان رضا شاه مستقر کنی و توی خیابان با کمک اهالی ریک بریزید.بیجاره ملک حیدر از ترس عصبانی شده سروان چماقی قبل از تمام صبحبت سروان اطاعتش را اعلام .روزی که قرار بود کاروان رضاشاه وارد شهر کردکوی شود ملک حیدر تمامی مردان شهررا در دو طرف خیابان مستقر کرد و به همه گفت وقتی رضا شاه امد همه لبخند بزنند که به زبان کردکوی گفت( ریگ دشنین) رضا شاه وقتی به کردکوی رسید دید هیچ کاری برای شن ریزی جاده انجام نشده  ودر عوض همه اهالی دو طرف خیابان به ردیف ایستاده و در حال تبسم زدن به شاه هستند . رضا شاه سروان چماقی را مورد مواخذه قرار میده که ای فلان فلان شده چرا جاده ناهمواره  سروان چماق گفت فبله عالم دیروز این مورد را به ملک حیدر کدخدای کردکوی گفتم که مردم را جمع کنید و خیابان را ریگ بریزید  . رضاشاه  از این جمله سروان قهقه سر داد و فهمید که ملک حیدر  چه دسته گلی به اب داد  . ان روز روز شادی کردکوئیها بوده . حال بریم اصل قصه را نقل کنیم تا عبرتی باشد .

روزی رضا شاه ، شهردار(که نظامی بود) بود را احضار کرد سپس به او گفت : من روز گذشته به پای کوه رفتم (یعنی همین میدان تجریش که قبلا راهی نداشت که شمابتوانید از خیابان دربند به سمت کوه بروید) و دیدم که مردم نمیتوانند برای تفریح به بالا بروند واز طبیعت آنجا استفاده کنند,زن و بچه همراهشان است مجبورند همان اوائل راه بنشینند. فکری برای درست کردن این راه کنید و حتما برنامه اش رابریزید, طریقه تهیه بودجه اش را گزارش کنید و ....... شهردار دو هفته مهلت خواست و بعداز دو هفته با پوشه ای ازمدارک و نقشه و برنامه ریزی نزد رضا شاه آمده و گفت قربان برنامه ریزی کرده ایم,برای اینکار فلان تعدادکارگر,فلان تعداد لوازم و....احتیاج است. رضاشاه گفت پولش چی؟ شهردار گفت قربان فکر آنرا هم کرده ایم, قرار شد از مجلس بخواهیم که بمدت چند ماه چند شاهی به مالیات گوشت و نان اضافه شود تا بتوانیم این کار و کارهای دیگر عمرانی مد نظر را انجام دهیم. ناگهان رضاشاه برافروخت و به زیر پوشه و پرونده های دست شهردار زد ؛تمام پرونده وکاغذهاپخش زمین شد. رضا شاه با برافروختگی گفت : مردک فلان فلان شده من میگم برو فکری بکن که تفریح و آسایش مردم را فراهم کنی ، تو میخواهی ارزاقشان را گران کنی و از سفره شان کسر کنی؟ از گرده کارگر بدبخت کار بکشیم و خسته اش کنیم که میخواهیم بهشان نفریحات بدهیم؟ اگر راست میگی این پول رو بکشید روی عرق. بکشید روی مالیات عرق خوریها. من شنیده ام جوانانی بی عار چطور عرق خوری میکنند و میروند آنجا مزاحم مردم میشوند. عرق رو گرون کن هرکس نداره نخوره. کوفت بخوره, چرا درخواست گرونی مایحتاج ملت رو میدی؟ همینکار را انجام دادند و خیابان دربند باپولی که روی مشروبات کشیده شد ساخته شد

[ جمعه 20 دی1392 ] [ 0 ] [ ستوده خان ]

ﺳﮕﯽ ﻧﺰﺩ ﺷﯿﺮﯼ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺸﺘﯽ ﺑﮕﯿﺮ !... ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﺳﮓ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ :

ﻣﻦ ﻫﻢ ﻧﺰﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﮓ ﻫﺎ ﻣﯿﺮﻭﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻪ ﺷﯿﺮ ﺳﻠﻄﺎﻥ ﺟﻨﮕﻞ ﺍﺯ ﮐﺸﺘﯽ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﯽ ﻫﺮﺍﺳﺪ 

ﺷﯿﺮ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﮓ ﮔﻔﺖ : ﺳﺮﺯﻧﺶ ﺳﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ، ﺷﯿﺮﺍﻥ ﻣﺮﺍ ﺷﻤﺎﺗﺖ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﮕﯽ ﮐﺸﺘﯽ 

ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ .


[ پنجشنبه 12 دی1392 ] [ 0 ] [ ستوده خان ]
سران قوم و فریسیان زنی را که در حال زنا گرفته بودند، کشان کشان به مقابل جمعیت آوردند و به عیسی گفتند: 
«استاد، ما این زن را به هنگام عمل زنا گرفته ایم. او مطابق قانون موسی باید سنگسار شود. ولی نظر شما چیست؟» آنان می خواستند عیسی چیزی بگوید تا او را به دام بیاندازند و محکوم کنند.
ولی عیسی سر را پایین انداخت و با انگشت بر روی زمین چیزهایی می نوشت. سران قوم با اصرار می خواستند که او جواب دهد. 
پس عیسی سر خود را بلند کرد و به ایشان فرمود: «بسیار خوب؛ آنقدر بر او سنگ بیاندازید تا بمیرد. 
ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا به حال گناهی نکرده است».

سپس دوباره سر را پایین انداخت و به نوشتن بر روی زمین ادامه داد. سران قوم از پیر گرفته تا جوان، یک‌یک بیرون رفتند تا اینکه در مقابل جمعیت فقط عیسی ماند و آن زن. 
آنگاه عیسی بار دیگر سر را بلند کرد و به زن گفت: «آنانی که تو را گرفته بودن کجا رفتند؟ حتی یک نفر هم نماند که تو را محکوم کند؟» زن گفت: «نه آقا» عیسی فرمود: «من نیز تو را محکوم نمی کنم. برو و دیگر گناه نکن.»

میلاد حضرت عیسی مسیح (ع) بر تمامی سالکان راه حق و حقیقت و بویژه مسیحیان جهان تهنیت باد.

[ پنجشنبه 5 دی1392 ] [ 0 ] [ ستوده خان ]

در اوضاع و احوال کسب و کار و کسادی تولید و تجارت  معمولا شیطانکهای انتی مولد قارچ

صفتیخودرا ظهور و بروز میدهند. که همچون شراره آتش خرمن هستی و حیات تولید و مولدینش  

را به یغمامیبرند. در یک سال گذشته بعلت قیدو بندها ی سیستمی  و قفلهای تحریمی بسیاری از

کارافرینان ومولدین اقتصادی دچار دام و تور  عنکبوتی این قارچ صفتان  اقتصادی شدند و

بسیاریشان از اوج بهحضیض سقوط کردند . بعلت مراودت حسی با بخشی از این افراد  که طی

چندین سال  مراوده کهگهگاهی   گعده ای هم با اینان داریم . احساسم اینه .که دل پاک این ادمها

در حال رفتن به سیاهیها است بهخود  می زنند و محیط اطرافشان را مسموم و ارزده خاطر. باید با

حمایت قانونی اسیبها را به حداقل رساند  .امروز صبح اهنگ دلنشینی با صدای مخملی

 همشهریمان اقا سالار از رادیوی ماشینم پخش میشد  که دیدیم   نسخه درد  بی درماناین

خلایق  را مولانا چندین قرن پیش پیچیده است


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو

[ چهارشنبه 27 آذر1392 ] [ 11 ] [ ستوده خان ]
سالها پیش که رفته بودم المان از طریق یک دوست ایرانی مقیم المان با استاد المانیش دریک مهمانی اشنا شدم در خصوص تاریخ اقوام خاورمیانه اطلاعات واسعی داشت .فارسی را بر اثر مراودات با ایرانیها کمی بلغور میکرد.

حالا که حال و هوای دنیا تغییر کرده و همه دنیا میخواهند هوای ما را داشته باشند بیاد افاضات ان استاد المانی افتادم  شاید دراین برهه خالی از لطف نباشد که نقلی از ان محفل را  مرور کنم .

این استاد میانسال در قبل از انقلاب خیلی به ایران سفر کرده بود .حافظ و سعدی و خیام و ناصر خسرو  شیراز ومشهد و اصفهان را میشناخت و عاشق طبیعت زیبای گلستان و مبهوت زندگی ترکمنها .

اظهار نظرم را در مورد خاورمیانه و اعراب و تاریخ ایران را  شنید و شناختم را در خصوص اعراب با فرهنگهای متفاوتش بعلت زندگی در بین عربها را ستود ولی از غلوگوئیم در خصوص ایرانیها و  به سخره گرفتن اعراب رنجید و زبان به گلایه گشودو گفت.

شما ایرانیها همیشه به تاریختان بالیدید و این حق شماست  که به گذشته خود افتخار کنید  ولی هیچگاه از شما هانشنیده ام از خودتان حرف بزنید ودر کجی ها و اشکالات خودتان کنکاش کنید. راستی بگویید در این صد ساله اخیر  جز دعوا و جنگ و گریز بین خودتان  وبهدر دادن سرمایه یتون کاری هم  کرده اید.هیچ فکر کردید در این صد ساله چه چیز از دست دادهاید و چه نصیبتان شده

همیشه ناراضی هستید و همیشه می نالید  همیشه مقصرهای وجود دارند که شما را از پیشرفت باز داشته اندو همیشه اعراب 1400 سال پیش مقصرهای این بازی هستند .

با هر ایرانی که اشنا میشوم  از تاریختان حرف میزنید  بی انکه پاسخگوئی اعمال صد سال اخیرتان باشید  و همیشه تقصیر را میگذارید گردن دیگران یا پدرانتان.همیشه از حمله اعراب حرف میزنید گوئی که همین دیروز بوده که طی این 1400 سال دست و پایتان را برای تغییر بستند . اگر چه یادتان میره که حتی بعد از ظهور اسلام در کشورتان کلی دانشمند .هنرمند . فیلسوف. شاعر . سیاستمدار خبره ظهور و بروز داشته اند  و طی این 1400 همانی که باید باشید بودید .اما طی این صد سال گذشته همیشه از خودتان ناراضی بودید و مقصر هم اجانب و جواسیس و خارجیها بودند .پس کی می خواهید از خودتان مایه بگذارید .

امروز اعراب ملخ خور و چرکه بادیه نشین  (بزعم شماها)  کشورشان را ساختن و با دنیا تعامل فزاینده ایجاد کردند ولی شما  همیشه دنبال دشمنان فرضی بودید و  هستید  و دنبال ساختن کشورتان مثل تاریح گذشته خودتان نیستید .

یادتان باشد که ادمها  همیشه در حال فتح قله های افتخار هستند  اگر نتوانید از خودتان دفاع کنید و خودتان رانشان بدهید دیگرانی هستند که داده های شما را ببرند و این قانون طبیعت است  که حالا با پروتکل ها وکتب و  قانون بین الملی رنگ و لعاب شده  که ربطی به ایرانی  و عربی و غربی بودن شما ندارد هست و نیست شماها را به یغما میبرند . پس بجنبید تا دیگران برایتان تصمیم به ساختن نگرفتن خودتانبا افتخار کشورتان را بسازید .



ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 آذر1392 ] [ 0 ] [ ستوده خان ]
خانمها در آشپزی اصطلاحی دارند بنام قوام امدن غذا و یا می گن بذارید تا غذا قوام بیاد معمولا این جمله درمورد  پخت غذاهای آبدار مصطلح است که به معنی سفت شدن و یا جا افتادن غذاست .حالا بد نیست بدانیم چطوری این واژه در بین عامه مردم جا باز کرد .

حکایتی است  که میگویند  به حضرت قوام السلطنه(لقب قجری) یا حضرت اشرف( لقب پهلوی ) نخست وزیر وقت گزارش میدهند که ماست گران شده و ماست بندیها ماست رو کیلوئی یک ریال میفروشند قوام دستور میدهد که باید ماست کیلوئی ۱۰ شاهی فروخته شود فروش بیش از این قیمت جریمه دارد .بعد از چندی مفتش های حکومت به قوام گزارش میدهند که ماست فروشهااب میرزند توی ماست و ماست ابکی درست میکنند و میفروشند به خلق الله  بنام ماست قوام به قیمت ۱۰ شاهی . و در کنار این ماست ماست سفت و خوب دارند که اون ماست را میفروشند به کیلوئی یک ریال .قوام السلطنه

روزی قوام با لباس مبدل عازم بازار میشه و از یک لبنیاتی بازار تقاضای ده کیلو ماست میکنه ماست فروشه میگیه ماست خوب میخواهی یا ماست قوام  قوام میگه ۱۰ کیلو ماست قوام بده .قوام به چندین ماست فروشی دیگر تهران که در میادین مختلف تهران بودند سر میزند و  این کار را تکرار میکنه .بعد ازآن به داروغه شهر دستور میدهد در تمامی این میدانها که ماست خریده بوده فلک بپا کنند و به گزمه ها دستور داد این ماست بندها را در میادین شهر  از ۸ صبح فلک کنند . و دستور داد پاچه شلوار فروشنده ها را محکم با کش ببندند و ماست را از بالای شلوارشان بریزند توی پاچه شلوارهایشان و غروب  از دار بست این فروشنده ها فلک زده را میاورند پایین .در مدت اویزان بودن اب ماست از پاچه شلوار ها یشان سرازیر میشه ماست چکیده سفتی بدست می آمد. حضرت قوام به فروشنده فلک زده گفت حالا این ماست قوامه به کیلوئی ۱۰ شاهی بفروشید  . از ان زمان این عبارت در ادبیات کشورمان مصطلح شد که بگذارید غذا قوام بگیرد .

[ دوشنبه 29 مهر1392 ] [ 15 ] [ ستوده خان ]
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: «استاد می‌خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان‌ها را به من بیاموزی؟»
استاد گفت: «واقعا می‌خواهی آن را فرا گیری؟»
شاگرد گفت: «بله، با کمال میل.»
استاد گفت: «پس آماده شو با هم به جایی برویم.»
شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد. استاد گفت: «خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.»
مکالمات بین کودکان به این صورت بود: «الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی. نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی. اصلا چرا من هیچ وقت نباید فرار کنم؟ و حرف‌هایی از این قبیل...»
استاد ادامه داد: «همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند. آدم بزرگ نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود روبرو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی‌دهد. تو از من خواستی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه می کنم؛ تلاش برای فرار از زندگی!»
[ یکشنبه 14 مهر1392 ] [ 18 ] [ ستوده خان ]
وقتی که در گوگل برای کلمه کرد محله سرچ کنید روستاهای فراوانی با این کلمه با موقعیت جغرافیایهای مخلتف پیدا میشود/چند تا از این روستاها با سایت فغالشون را معرقی کنم .

کردمحله، روستایی است از توابع بخش کلاردشت شهرستان چالوس در استان مازندران ایرانfa.wikipedia.org/wiki/کردمحله_(چالوس

کردمحله ، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان فومن در استان گیلان ایران است.fa.wikipedia.org/wiki/کردمحله_(فومن

کردمحله، روستایی است از توابع بخش یانه سر شهرستان بهشهر در استان مازندران ایرانfa.wikipedia.org/wiki/کردمحله_(بهشهر

کردمحله، روستایی است از توابع بخش بندپی شرقی شهرستان بابل در استان مازندران ایران.kordmahaleh.blogfa.com

کردمحله (کردکوی) - شکیبا و معطر -شهری از استان گلستانwww.kardmaleh.blogfa.com

شهرستان نور - کردمحله - این وبلاگ شهرستان نور را در ابعاد مختلف بررسی و نشان می دهnourcounty.blogfa.com/category/14

کردمحله is a محله located in بندر انزلی. کردمحله 

راسم محفل انسی با قرآن در مسجد کرد محله کتالم برگزار شد

یباترین نقطه رشت((کردمحله,Iran,photo,vidéos, Plan, Carte satellite ,Population,tou

[ سه شنبه 26 شهریور1392 ] [ 1 ] [ ستوده خان ]
در روزگاران قدیم در پایتخت سدن رستاق ( تمیشه) سرداری  بود عادل  که بر اثر جنگ یک پا و یا چشم خودرا از دست  داده بود مردم این دیار بعلت ممارست با طبیعت ذهنی فعال هنری در ترسیم یافته های بصری داشته و دارند و هر ساله مسابقه ای در خصوص بهترین رسام برگزار میشد .در یک سالی سردار یا امیر دستور داد نقاشان پورتره اورا ترسیم کنند .با توجه به معلولیت  امیر هیچ نقاشی جرات ترسیم نداشت انان چگونه می توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای امیر نقاشی زیبائی از و بکشند .سرانجام  یکی از جوانان روستای ولاغوز یک تصویر کلاسیک ازامیر نقاشی کرد.نقاشی او فوق العاده بود و همه را غافلگیر کرد . او شاه را در حالتی نقاشی کرد که یک شکار را مورد هدف قرار داده بود نشانه گیری با یک چشم بسته ویک پای خم شده .که به هیچ عنوان معلولیتش اشکار نمی شد .مقصود از این قصه اینکه چرا ما نتوانیم از دیگران چنین تصاویری نقاشی کنیم :پنهان کردن نقاط ضعف و بر جسته نمودن نقاط قوت .

  خداوند منان میفرمایید شما یک کار خیر کن من ده گناه شمار را می پوشانم . حال اگه ممکنه مدتی هم  بتوانیم فرزندان. دوستان. همکاران  را با این نگاه در ذهنمون ترسیم کنیم

[ شنبه 23 شهریور1392 ] [ 11 ] [ ستوده خان ]
 

گذشته گان پند در دادند که با احمقان مباحثه مکنید و بگذارید انان در رویای احمقانه خویش خوشبخت باشند

با هتاک و دجال مجادله مکنید چون که چیزی برای از دست دادن ندارند  فقط روحتان را تباه میکنند.

از حسود و چشم تنگ دوری کنید  چون اگر دنیا را بدانان بخشی بازهم از تو بیزار ند.

و سر اخر با کودک معاشرت مکن که خودرا با تو میسنجد

صبر توقع مکن ز دل  که نخواهد

باج ز بیچاره ای که اه ندارد

[ چهارشنبه 20 شهریور1392 ] [ 1 ] [ ستوده خان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهید مظلوم حاج حسین(هادی) حجتی
امکانات وب